عشق پژمرده

گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد

خیلی وقته دیگه بارون نزده

خیلی وقته دیگه بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده


خیلی وقته ابری پر پر نشده


دل آسمون سبک تر نشده


مه سرد رو تن پنجره ها


مثله بغضه توی سینه ی منه


ابر چشمام پر اشکه ای خدا


وقتشه دوباره بارون بزنه


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست


کوه غصه از دلم رفتنی نیست


حرف عشق تو رو من با کی بگم


همه حرفا که آخه گفتنی نیست


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو


بد جوری دلتنگ شده...




[ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 ] [ ساعت 16 و 46 دقیقه و 59 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


تنهایی

http://anasi.persiangig.com/image/life_14.jpg

این روزها که میگذرد احساس میکنم

یکی از جاده های پر پیچ و خم و ما آلود

زندگی مرا به سوی خود می خوتند

برای پیدا کردنش خود می خواند

برای پیدا کردنش همه جا را می گردم

از هر پنجره بازی به امید اینکه او را ببینم

سرک می کشم ولی نیست

روزها منتظر یک قاصدک تا خبری برایم بیاورد

ولی قاصدکها هم نشانی من را گم کرده اند

شبها آسمان را نگاه می کنم

تا شایدبتوانم نشونیشواز ستاره ها بگیرم

ولی ستاره ها هم یادشون رفته..

نیم نگاهی به زمین بندارن تا نگاه یه منتظر را ببینند

تنهایی رو بیشتر از همیشه احساس می کنم

خسته تر از و دلتنگ تر از همیشه

به دنبال پناهگاه امن و مطمئن خود می گردم

تا با رسیدن بهش آرامش بگیرم

ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست

به تنهایی محکومم کرده

مهربون عالم اگه تو اینطور می خوای

باشه

من که حرفی ندارم

همه دلتنگیها و بی کسیها برای من

ولی ازت می خوام اونی که دوست ندارم

هیچ وقت غمشو نبینم

همیشه بخنده و شاد باشه

اونو تنها نذارو همیشه باهاش باش

فقط ای کاش بهم می گفتی تا کی چشمهای

منتظرم


باید به جاده ی زندگی باشه...؟؟؟



[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ ساعت 20 و 02 دقیقه و 34 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


برفت ...

مگذارید که بی باده بمانم گاهی

مگذارید که بی باده بمانم گاهی

مگذارید که از سینه برارم آهی

تا که جان دارم و از سینه براید نفسم

مگذارید که بی باده سراید نفسم

همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید

عاقبت مست و خراب از می نابم بکنید

راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید

بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از چوب رز و یاقوتی

مزد غسال مرا شیر شرابی بدهید

مست مست از همه جا حال خرابی بدهید

بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید

اندرون دل من یک قلمه تاک کنید

به نمازم نگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جایه تلقین به بالایه سرم دف بزنید

شاهدان رقص کنند جمله شما کف بزنید

هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت




[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ ساعت 11 و 43 دقیقه و 48 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


بهار که میرسد....

http://sinless-angel.persiangig.com/2khtare%20tanha.jpg

بهار می رسد اما زگل نشانش نیست

نسیم،رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گزیه ی خونین ابر می سوزد

که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش!

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست.

چه دل گرفته هوایی، چه پافشرده شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست!

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست.

ستاره نیز به تنهایی اش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!

جهان به جان من آن گونه سردمهری کرد

که در بهار و خزان،کار با جهانش نیست

زیک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.



[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ ساعت 13 و 33 دقیقه و 30 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


وقتی رفتی ..... .

وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت

شب و روز من یكی شد حتی حس زندگی رفت

دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم

توی آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم

وقتی رفتی تازه فهمیدم چی بودی

برای من طپش زندگی بودی

وقتی رفتی دیگه اون پنجره خوابید

وقتی رفتی آره رفتی ، رفتی

از تو مونده یادگاری واسه ی من بیقراری

خنده رو لبامه اما از دلم خبر نداری

نه تو بودی نه ترانه نه یه حرف عاشقانه

من مگه از تو چی خواستم فقط و فقط بهانه

وقتی رفتی همه چی رفت همه ی دلبستگی رفت

شب و روز من یكی شد حتی حس زندگی رفت

دیگه بی تو مرده بودم حرف مردم شده بودم

توی آغوش نبودت تو خودم گم شده بودم

وقتی رفتی تازه فهمیدم چی بودی

برای من طپش زندگی بودی

وقتی رفتی دیگه اون پنجره خوابید

وقتی رفتی آره رفتی ، رفتی ..



[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ ساعت 09 و 23 دقیقه و 20 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


دویدن

دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن
گفتن که توی جاده دونده ها زیادن 


دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن
به همه چی رسیدیم به جز به خود رسیدن 


دویدیم و دویدیم توکوچه های بن بست
می رفتیم و می گفتن خسته نشید بازم هست 


دویدیم و دویدیم جاده ها بسته بودن
پلای تو راهمون همه شکسته بودن 


دویدیم و دویدیم رفتیم تو خط عادت
کم کم به هم می کردن دونده ها حسادت 


دویدیم و دویدیم راها خاکستری شد
حرفای عاشقونه کم رنگ و سرسری شد 


دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن
گفتن فقط زیر لب، کاش دیگه بر نگردن 


دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ و صخره
طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره 


دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن
سه فصل آزگار بود همه دویده بودن 


دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار
اون ور دیوارم باز، خوردیم به فصل تکرار 


دویدیم و دویدیم ، قصه زندگی بود
که واسه اون دویدن ، فقط دیونگی بود



[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 55 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


تلخ ترین فعل جهان !




نوبت من شده بود
که معلم پرسید

صرف کن رفتن را

و شروع کردم من

رفتم ...،
رفتی..... ،
رفت .......... ،

و سکوتی سرسخت

همه جا را پر کرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو کرد

آری رفتی ... رفت

و من اکنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شکستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یک عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد

رفت و در شکوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشک من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد
و معلم آرام

اشک را شد همگام

نزدیکتر آمد
روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان رفتن شد


[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ساعت 09 و 18 دقیقه و 07 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


خداحافظ همین حالا

http://jazzaab.ir/upload/2/0.815603001316873164_jazzaab_ir.jpg

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنـــــهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید

بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است

نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است

خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها

بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا

خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !



[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ ساعت 11 و 26 دقیقه و 46 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


دلم گرفت


همون شب دلم گرفت..

دلم برای تنهاییم گرفت كه به اندازه ی رهگذری با كوله باری خالی از عشق و اندوه كه در مسیری دور و راهی دورتر روی برگهای خشك پاییز قدم می زاره و خش خش برگها در نظرش زیباترین آوای عالمه...


نه؛نمی خواهم شعار بدهم كه چرا انسانیت مرد؟چرا محبت زیر خاك مدفون شد؟و چرا عشق ها همه شده شعار؟فقط می خوام بپرسم:درد؛كدوم احساس آدمی رو بر می انگیزه؟

 

همون شب دلم گرفت،دلم برای همه آدم هایی گرفت كه كور شدن،كر شدن،لال شدن یا اینكه نه!فقط می خوان كور باشن،كر باشن،لال باشن!دلم برای آدمهایی گرفت كه همه چیزشون مادی شده،دوستیهاشون مادی،دشمنیهاشون مادی،عشقهاشون مادی و حتی مرگ هاشونم مادی....

دلم برای همه آدمهایی گرفت كه در مقابل عزیزترین عزیزاشون هم جمله ی ((دوستت دارم)) رو با اكراه بیان می كنن.

 

همون شب دلم برای سهراب گرفت...

كه چه معصومانه و پر درد گفته بود:

من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد

هیچ كس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت...

 

انگار اونم فهمیده بود كه دیگه نمی شه به سب و سپیدار سلام كرد و بعد عاشق شد...دلم برای كاج بلند توی حیاط گرفت كه محكوم بود یك عمر بادهای سخت و كلاغهایی رو كه گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار می دادن تحمل كنه و تنها سر خم كنه و كار دیگه ای از دستش بر نیاد،حتی دلم برای آسمون هم گرفت كه دیگه رمقی برای گریستن هم نداشت...



[ شنبه سوم دی 1390 ] [ ساعت 18 و 00 دقیقه و 52 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


ندای شکسته

http://tehrankids.com/uploads/posts/2010-06/1275755401_gosham-az-in-harf.jpg
آسمان صاف و زلال است و دل من ابری
غصه و غم چه زیاد است خدایا صبری

میرسد بوی گل و غنچه ز هر کوی و گذر
اشک در دیده ی من حلقه زده بار دگر

مینویسم ز تو و آن دل شیداییه تو
ز قد و قامت و از آن همه زیباییه تو

مینویسم ز تو چون فصل بهارم شده ای
در هم زمزمه هایم تو شعارم شده ای

مینویسم ز دو چشمت که برایم دنیاست
همه زیباییه دنیا ز دو چشمت پیداست

عاشقم
عاشقم عاشق تو کاش تو میدانستی
زار و گریان شده از چشم تر من هستی

ای همه هستیه من
تاب و توان نیست مرا
در دل کوچک تو مهر و وفا نیست چرا؟

نظری کن به من و این بدنه خسته ی من
بزدا غصه و غم از دل بشکسته ی من

من از عاشق شدن فریاد دارم
دلی سرگشته چون فرهاد دارم

سخن ها گفته ام در یاد دارم
ولی حالا دلی پر تاب دارم

بگذر از من بگذر از مندرد من افزون نکن
با نگاهت سینه ام افسون مکن

بگذر از من با دل خود شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش

ای دل درمانده تقصیر تو چیست ؟
این چنین بازی که تقدیر تو نیست!

بی وفا  بی وفا حالا بگو یار تو کیست؟
سهم تو جز اشک چشمان تو نیست

ناز چشمانت خم ابروی تو
یادم آمد چهره ای از روی تو

من به یاد عشق تو سر میکنم
دیده را در راه تو تر میکنم

خنجرت از پشت سر بر دل نشست
من ز پا افتادم و پس دل شکست

از چنین روزی غمم آغاز شد
کار من هر نصف شب آواز شد

من تقاصم را چنین پس میدهم
که تو و عشق تو از دست میدهم

آب میخواهم سرابم میدهی
عشق میورزم عذابم میدهی

بعد از این با بی کسی خوی میکنم
درد دل را با خدا روی میکنم

بس کشیدم آه از خود نیز سیر شدم

صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم

ای دوستان

با رفتنش تنهاترین تنها شدم
از غم تنهایش همسایه ی غم ها شدم

معنیه عاشق شدن دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست !





[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ ساعت 22 و 21 دقیقه و 53 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


میخوام حرف بزنم

http://up.iranblog.com/Files/222f0494d58b472ea992.jpg
اینبار میخوام خودم حرف بزنم بنویسم دوباره
قلمم را در دست میگیرم اما دستانم سرد است
یخ زده ام با سختی نوشتن را شروع میکنم
میخوام از اون روزایی بنویسم که تنها درد و رنجم شکستن نوک مدادم بود
میخوام از آن روزی بنویسم که زندگی معنی نداشت فقط خوشی بود
میخوام از آن روزی بنویسم که همه بودن هیچ کسی طعم تنهایی رو نچشیده بود
میخوام از اون روزایی بنویسم که کسی دل کسیو نمیشکست
میخوام بنویسم همین
از اون همه خاطره
از اون همه احساس و محبت
از اون همه شادی و نشاط
حالا از چی بنویسم؟
از دلواپسی؟
از بی مهری؟
از غرور؟
از تنهایی؟
از بی وفایی؟
از دو رویی و دروغ؟

یادش بخیر اون روزی که تنهاییو حس نمیکردم اما حالا روز به روز تنهاتر میشم
یادت بخیر عمر بر باد رفته


[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ ساعت 21 و 15 دقیقه و 03 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


بعضی وقتها...



بعضی وقتها باید از سرنوشت وکار خدا گله کرد....
بعضی وقتها باید از جدایی وندیدن برای همیشه نالید....
بعضی وقتها باید از عشق نفرت پیدا کرد....
بعضی وقتها باید از این زندگی تکراری خسته شد...
بعضی وقتها باید از تنهایی یک عمر ترسید...
بعضی وقتها باید از خدا خواست که ای کاش من به جای اون میمردم....
بعضی وقتها باید از گذشته عبرت گرفت ....
بعضی وقتها بایدازخاطره ها فاصله گرفت....
بعضی ...


[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ ساعت 21 و 36 دقیقه و 04 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


چه زود فراموش شدم

http://irupload.ir/images/tdi2uc6i98rny3ssi4o.jpg
چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد.
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود ، اینهمه انتظار و دلتنگی بیهوده بود .
با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ، خیلی خسته ام،راهی جز تنها ماندن ندارم.
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید.
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی تنگ است ، که با هم در اوج آن پرواز میکردیم و به عشق هم میخواندیم آواز زندگی را…
آرزوی دلم تیدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد .
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشانتر از من دوختی ، با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت میسوختم ، با اینکه برای خود کسی نبودم ، اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم .
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد.
هر چه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هر چه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد، هر چه در گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند ، خواستم بی خیال شوم ، بیخیالی مرا دیوانه کرد ، خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره کرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن و دیگر  نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچگاه نیامدی .
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ، هرگاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام .
چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد.
تازه میخواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم ، میخواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، اما نمیدانستم دیگر جایی در قلبت ندارم . چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم .


[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ ساعت 08 و 24 دقیقه و 14 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


خدایا... ( این شعر دل نوشته و سروده خودمه )

http://up.iranblog.com/images/da85n5sgeytn5jrcdv1m.jpg

 

دارم دیونه میشم خدا

چه سرنوشت تلخیه

بی عشق تحمل کرد

چه روزای سختیه

دلگیرو خسته ام

از زندگی سیرم

کمکم کن تنهام نذار

دارم آروم آروم میمیرم

همه چی سیاهه توی روزگارم

نمیدونم چی میخواد دل بی قرارم

از هر چی عشقه بریده

خسته شده طاقت نداره به آخر رسیده

 

 




[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ ساعت 18 و 31 دقیقه و 57 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


اعتراف عاشقانه ....



بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده…
اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم
باور نمیکنم اینک بی توام
کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی
تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم…
کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم
در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده
در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت…
کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ، کاش بودی و من دیگر از سردی  نگاهت شاکی نبودم
هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ، هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ، چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را ، هر چه خواستم دلم را آرام کنم ، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت ، هر چه خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی کنی رفتم…
میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ، میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد …
بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست ، بدجور از نبودنت شاکیست ، هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست….




[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ ساعت 09 و 13 دقیقه و 38 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


شوق دیدار

روزی که رفتم قلم را نیز به دست باد سپردم

در خیالم سفر از من نیلوفری دیگر خواهد ساخت

که دیگر در پی کلمات جنون آمیز زندگی اش نخواهد بود

خواستم همه جیز را به دست باد بسپارم

حتی ماهی را که تا صبح برایش از قصه ی غصه هایم می خواندم ....

آسمان آن شهر آنقدر بزرگ بود که دیگر جایی برای یافتن لباس تنهایی نبود

همه چیز خوب بود برای رهایی از گذشته ای تلخ و ساختن آینده ای شیرین ....

اما آن شهر با هزار رنگش نتوانست بی رنگی مردمان شهرم را

بهانه ای قرار دهد برای دل کندن ....

و حال دوباره برگشته ام

اما نه برای بودن تنها در این شهر

بلکه در دنیایی که ستاره هایش

روشنایی شبهای تارم را نوید خواهند داد ....

می خواهم نیلوفری باشم شاعر و عاشق !!!

نیلوفری که برای رسیدن به زندگی و هدفش تلاش می کند و هرگز، تسلیم نمی شود .

نیلوفری که خودش است نه درختی که با وزش نسیمی آرامشش را از دست می دهد.

نیلوفر همیشگی اما متفاوت  !!


[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ ساعت 19 و 23 دقیقه و 12 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


خط قرمز

این همه دنبال تو بودم که چی
حتی نوشتم و سرودم که چی

عمری شدی بود و نبودم که چی
شدی تموم تارو پودم که چی

دیگه زمونه دشمن عاشقه
تشنه به خون عاشقه صادقه

در به دری بخت دل لایقه
عاقبت عشق حقیقی دقه

دیگه دلم بی غزل و ترانست
بدون نغمه های عاشقانست

دیگه کسی نمی خره دلم رو
این دل بی رفیق غافلم رو

چون دیگه از هرچی دله بریده
یه خط قرمز رو خودش کشیده

خسته شدم از تو و از خیالت
از همه ی محبت محالت

دیگه دلم بی غزل و ترانست
بدون نغمه های عاشقانست

دیگه کسی نمی خره دلم رو
این دل بی رفیق غافلم رو

چون دیگه از هرچی دله بریده
یه خط قرمز رو خودش کشیده

خسته شدم از تو و از خیالت
از همه ی محبت محالت

خواننده : سهیل جامی



[ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ ساعت 09 و 17 دقیقه و 53 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


سلام آخر



سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن   

               ****

  خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

              ****                                                                                     

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

 تو را می سپارم به دل های خسته

              ****

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

             ****

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگه چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

                 ****

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نو بهار همیشه



برگرفته از وبلاگ بهترین داداش دنیا 




[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ ساعت 09 و 03 دقیقه و 45 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


کجاست آن دل با وفا؟؟!

خسته است دلم در این لحظه ،گرفته است دلم ،همین دل در هم شکسته

بی احساس تر از همیشه ام،غم آمده و به دلم نشسته

غم آمده و اشکم را در آورده

کسی نمیداند من چه حالی دارم، کسی نمیداند من چرا اینگونه پریشانم

کجاست آن آغوشی که به آن پناه ببرم ، کجاست آن دستهایی که مرا نوازش کند ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ،

مرا از این حال و هوای ابری و دلگرفته رها کند ، کجاست کسی که فریاد پر از غمم را بشنود و این سکوت غم زده را با

حرفهایش بشکند ، مرا آرام کند ، قلبم را با مهر و محبتهایش آشنا کند

کسی که نمیشنود حرفهای مرا در این لحظه ، حالا آن کسی که میخواند حرفهایم را در این لحظه نمیبیند اشکهای مرا

، حس نمیکند درد این دل تنهای مرا

نمیتوانم قلبم را به کسی بسپارم ، بهتر است مثل این لحظه ،از درد خویش بنالم

قلبم را بسپارم به کسی که بشکند آن را ، یا به جای آرامش آزار دهد این قلب بی گناهم را

نمیگردم دیگر هیچ جای دنیا به دنبال یک قلب باوفا

نیست ، هیچ جا ، حتی اینجا ، یک دل با وفا

نیست صداقت ، نیست آن کسی که عشق را درک کند و معنی آن را بداند

وقتی نیست دلی باوفا ، نیست دیگر کسی که آرام کند دل غمگینم را

خسته ام ، باز هم مثل همیشه من هستم و قلب شکسته ام

نوشته ام تا درک کنی ، ای تو که مثل من ، همصدا با غمهای منی

نوشته ام تا نگردی دنبال وفا ، وفا نیست دیگر در این دنیا

نیست دیگر دلی که عاشق باشد ،نیست دلی دیگر که قدر عاشقی را بداند

من که تمام دنیا را گشتم و ندیدم ، اینک هم با قلبی شکسته مدتهاست که با تنهایی رفیقم ، هنوز هم به حال این دل

خویش میگریم

بی آنکه کسی ببیند اشکهایم را ،بی آنکه کسی بشنود درد دلهایم را

بی آنکه کسی درک کند احساسات پاک من را ، بی آنکه کسی بیاید و دستهایم را بگیرد و مرا آرام کند ، کجاست آن

قلبی که حال مرا از این رو به آن رو کند!

کجاست آن کسی که مرا باور کند…


[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ ساعت 18 و 17 دقیقه و 40 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


درد دل

کاش وقتی زندگی فرصت دهد


گاهی از پروانه ها یادی کنیم


کاش بخشی از زمان خویش را


وقف قسمت کردن شادی کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی


باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را


با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش وقتی آرزویی میکنیم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمین هم از آنجا بگذرد


حرف های قلبمان را بشنود



[ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ] [ ساعت 20 و 32 دقیقه و 03 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]