عشق پژمرده

گـفـت : بـگـو ضـمـایـر را گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ گـفـتـم: بـقـیـه رفـتـه انـــد

دویدن

دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن
گفتن که توی جاده دونده ها زیادن 


دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن
به همه چی رسیدیم به جز به خود رسیدن 


دویدیم و دویدیم توکوچه های بن بست
می رفتیم و می گفتن خسته نشید بازم هست 


دویدیم و دویدیم جاده ها بسته بودن
پلای تو راهمون همه شکسته بودن 


دویدیم و دویدیم رفتیم تو خط عادت
کم کم به هم می کردن دونده ها حسادت 


دویدیم و دویدیم راها خاکستری شد
حرفای عاشقونه کم رنگ و سرسری شد 


دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن
گفتن فقط زیر لب، کاش دیگه بر نگردن 


دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ و صخره
طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره 


دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن
سه فصل آزگار بود همه دویده بودن 


دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار
اون ور دیوارم باز، خوردیم به فصل تکرار 


دویدیم و دویدیم ، قصه زندگی بود
که واسه اون دویدن ، فقط دیونگی بود



[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 55 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


.


کاش آن شب را نمی آمد سحر


کاش گم در راه پیک بد خبر


ای عجب کان شب سحر اما به ما


تیره روزی آمد و شام دگر


دیده پر خون از غم هجران و او


با لب خندان چه آسان بر سفر


ای دریغ از مهربانی های او


دست پر مهر آن کلام پرشکر


غصه ها پنهان به دل بودش ولی


شاد و خرم چهره اش بر رهگذر


در ارزان زان ما بود ای دریغ


گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر


تا پدر رفت آن سحر از پیش رو


بی نشان را خاک تیره شد به سر



[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 02 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


تلخ ترین فعل جهان !




نوبت من شده بود
که معلم پرسید

صرف کن رفتن را

و شروع کردم من

رفتم ...،
رفتی..... ،
رفت .......... ،

و سکوتی سرسخت

همه جا را پر کرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو کرد

آری رفتی ... رفت

و من اکنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شکستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یک عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد

رفت و در شکوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشک من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد
و معلم آرام

اشک را شد همگام

نزدیکتر آمد
روی دفترم نوشت:

تلخ ترین فعل جهان رفتن شد


[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ساعت 09 و 18 دقیقه و 07 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


خداحافظ همین حالا

http://jazzaab.ir/upload/2/0.815603001316873164_jazzaab_ir.jpg

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنـــــهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید

بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است

نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است

خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها

بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا

خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !



[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ ساعت 11 و 26 دقیقه و 46 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]


خواهم که جاودانه بنالم به دامنت



بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را


شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق


آزار این رمیده ی سر در کمند را


بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت


اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست


بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان


عمریست در هوای تو از آشیان جداست


دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام


خواهم که جاودانه بنالم به دامنت


شاید که جاودانه بمانی کنار من


ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت


تو آسمان آبی آرامو روشنی


من چون کبوتری که پرم در هوای تو


یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم


با اشک شرم خویش بریزم به پای تو


بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح


بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب


بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند


خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب



[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ ساعت 20 و 34 دقیقه و 32 ثانیه ] [ !!Aria!! ] [ نظرات() ]